شعری از معلم مرحوم بهروز سلطانیان متخلص به ( ریحان )
معرفی ایشان در وب (شهرضای اصفهان ) آمده است
داشت یکی آدم هیزم کشی
کره الاغی سروهیکل خوشی
داشت ورا بس که عزیزش زیاد
روز و شب او راعلف و یونجه داد
فصل زمستان شد و دیگر علف
او نتوانست بیارد به کف
از طرفی هم خرش آموخته
چشم فقط سوی علف دوخته
هر چه خس و خار بدادش نخورد
راه سوی آخور و کاه اش نبرد
هیچ نمی خورد خرش کاه و آب
کرده ز خوردن شب و روز اعتصاب
خون به دل از این حرکت صاحبش
داغ زده از غم و حسرت لبش
دید الاغش نخورد هیچ کاه
جانب آخور ننماید نگاه
حوصله اش زین عمل آمد به تنگ
رفت و خرید عینک سبزینه رنگ
آمده و بست به چشم خرش
صحنه عوض گشت خر اندر برش
پیش خر آمد همه سو سبزه زار
شد به سوی آخور خود رهسپار
او به گمانش علف و شبدر است
فاقد فهم است چه داند خر است
کاه همان کاه عوض رنگ او
بی خبر از حیله و نیرنگ او
دل مده بر نقش و نگاری گرو

شیفته ی ظاهر چیزی مشو
هر که به نیرنگ جهان دلخوش است
خصلت او چون خر هیزم کش است
موضوعات مرتبط: شعر
برچسب ها: شعرخر و عینک , استادریحان
.: Weblog Themes By Pichak :.

